|
|
مهران رجایی
دستگاه عزا
تاريخ نگارش :
۱۱ آبان ۱٣٨٣
|
|
نزدیک ظهر بود که کیوان از خواب بیدار شد. از ویسکی دیشب سرش کمی درد میکرد. از دستشویی برگشت و وارد اتاق نشیمن شد. نادر نشسته بود کنار مبل روی فرش و مشغول کوک کردن گیتارش بود. کیوان گفت:
« سرم درد میکنه. آسپرینی، چیزی تو دم و دستگاهت نداری؟»
« دوای این سردرد یک پک دیگهس.»
« من که فکر میکنم تا یه سال دیگه لب به مشروب نزنم.»
« من این همه پول ندادم و خودم رو به خطر ننداختم که تو سردرد بکشی و از مشروب بیزار بشی. بیا یه گیلاس دیگه بزن قول میدم در عرض پنج دقیقه سرِت خوب بشه.»
نادر که مایل بود از دوست از خارج آمدهاش به خوبی پذیرایی کند دیروز به پنج نفر مراجعه کرده تا توانسته بود دو شیشه ویسکی تهیه کند. با اینکه آدم خسیسی نبود ولی باز یاد پول گزافی افتاد که برای دو شیشه مشروب پرداخته بود.
کیوان میدانست که نادر حق دارد و «صبوحی» میتواند سردرد او را درمان کند پرسید:
« اگه بخوایم بریم بیرون چی؟ خطرناک نیست؟»
« نه بابا! دیگه گذشت اون زمونا. کسی کاری نداره. تازه امروز بیرون رفتن نداره. امروز وفاته. همهجا تعطیله. هیچ خبری هم نیست.»
« وفات کیه؟»
« چه میدونم. وفات یکی از امامها. ما اینجا اونقدر از این روزهای عزاداری داریم که دیگه حسابش از دستمون دررفته.»
کیوان نزدیک او روی مبل نشست و گفت:
« خیلی خوب. پس یک گیلاس بده ببینیم سرمون بهتر میشه. »
نادر از همانجا که نشسته بود دستش را دراز کرد و از پشت مبل و کنار دیوار دو شیشه ویسکی «جین بیم» بیرون کشید و همانطور که آنها را روی میز میگذاشت گفت:
« ای به چشم. هنوز یک بطری و نیم مونده که باید کلکش رو امروز بکنیم. فردا که اهل و عیال برمیگردن نباید اثری از اینها باقی باشه.»
نادر همسر وپسرش را از دیروز صبح نزد پدرزنش فرستاده بود تا این دو روزی را که کیوان از سفر دوهفتهایش به او اختصاص داده و از تهران پیش او آمده بود بتواند آنگونه که میخواهد از او پذیرایی کند. او قبل از بیدار شدن کیوان چند استکان ونعلبکی شسته بود ودر یک سینی پلاستیکی روی میزِ جلوی مبل گذاشته بود. استکانها وارونه روی نعلبکیها قرار داشتند. نادر برخاست و دو تا از استکانها را برداشت، برگرداند و یکی را جلوی کیوان و دیگری را در حالی که کنار او روی مبل مینشست جلوی خود گذاشت. کیوان به استکانهای باقی مانده در سینی نگاه کرد و پرسید:
« دوستات کی قراره بیان؟»
« قرار بوده صبح زود بیان. کمکم پیداشون میشه.»
***
در همان موقع روز حاجآقا ابراهیمی که پشت در، آمادهی خارج شدن از منزل بود یکبار دیگر خطاب به همسرش و طوری که دخترش در اتاق دیگر بشنود گفت:
« آخه مردم چی میگن وقتی دختر من رو با ماتیک و آرایش تو خیابون ببینن؟ آبرو و حیثیت برای آدم نمیذارید. مجبورم میکنید ...»
حاجخانم همسر حاجآقا به دفاع از دخترش گفت:
« توی خیابون که اینطوری نمیره. دستِ همکلاسیهاش دیده اونم رفته برای خودش خریده. خونهی همکلاسیهاش که میره برای شوخی همدیگر رو آرایش میکنن.»
حاجآقا که سعی میکرد صدایش بلند نشود و در عین حال خشمگین جلوه کند گفت:
« اصلا غلط کرده که بیاجازهی من میره بیرون. دیگه حق نداره پاش رو از در خونه بذاره بیرون. نه خونهی همکلاسی نه مدرسه نه بازار. هیچجا.»
با گفتن این کلمات حاجآقا از در خارج شد و میخواست در را محکم به هم بزند که همسایهی روبهرویی نیز همان موقع از خانه خارج شد و به او سلام کرد. حاجآقا در را با متانت بست، عبا و عمامهاش را درست کرد و لبخندی زد و جواب داد:
« سلامُن علیکم.»
پس از آنکه کمی دورتر شد به خاطر آورد که امروز روز وفات است و اگر لبخند نمیزد بهتر بود.
روز آفتابیی دلچسبی بود و حاجآقا برای برگزاری نماز ظهر به مسجد محله میرفت. تمام فکرش اما مشغول دختر و دو پسرش شد که در هیچچیز با او توافق عقیده نداشتند. همهچیز را گویی به عمد بر خلاف نظر و تمایل او انجام میدادند. از یکی دو سال پیش به این طرف حضور حاجآقا در منزل و نزد خانواده برایش به نوعی عذاب و شکنجه تبدیل شده بود. حتی حاجخانم هم اکثرا طرف بچهها را میگرفت و از او میخواست که کوتاه بیاید. در کوچه هم بر خلاف پیشترها که مردم با احترام به او برخورد میکردند اکنون اکثرا بیتفاوت از کنار او رد میشدند و گاهی حتی به او متلک میگفتند.
حاجآقا غرق در این افکار و افسرده از یکی دو کوچه گذشت، وارد خیابان جعفرصادق شد، از زیر پنجرهی نادر و سپس از کنار دو جوان که هرکدام یک کیف در دست داشتند گذشت. کیفها که معلوم بود آلات موسیقی در خود دارند حاجآقا را که کمکم سعی میکرد افکارش را متمرکز نماز ظهر و خطبهی آن کند مجددا به فکر پسرهایش انداخت. چند صد متر دورتر در همان خیابان حاجآقا وارد مسجد صادقیه شد.
***
زنگ در خانه زده شد. نادر که تازه گیلاس را برای بار دوم خالی کرده بود در حالی که میگفت «اومدن...» برخاست و کنار پنجره رفت. از پنجرهی اتاق نشیمن که در طبقهی دوم ساختمان واقع شده بود قسمتی ازخیابان جعفرصادق، درختهای دوسوی خیابان و پیادهرو پیدا بود. نادر پردهی توری را که همیشه کشیده بود قدری کنار زد و در شیشهی ماشینی که روبروی در ورودی ساختمان پارک شده بود تصویر ناواضح دو مرد کیفبهدست را دید. کمی آرامتر از پیش گفت «آره. خودشونن...» و به سوی آیفون که در راهرو قرار داشت رفت، گوشی را برداشت و دگمهی آیفون را فشار میداد و در گوشی گفت:
« بفرمایید».
گوشی را گذاشت و به طرف در آپارتمان رفت. در را گشود و در راهپله، بدون آنکه قدرت و حمید را که وارد شده بودند ببیند خطاب به آنها گفت:
« مثل اینکه قرار بود صبح زود بیاییدآ. »
قدرت که از پاگرد پله گذشته و اکنون در معرض دید نادر بود گفت
« شرمنده! مگه تاکسی گیر میاد روز تعطیلی؟»
پس از سلام و احوالپرسیی کوتاهی نادر و مهمانان «بفرما، بفرما...» گویان وارد اتاق نشیمن شدند.
کیوان پس از نوشیدن دو گیلاس ویسکی سردردش به کلی رفع شده بود. با دیدن مهمانان از جا برخاست و سلام کرد. قدرت حدود سی سال، هیکلی درشت و سبیلهای پرپشتی داشت. وی از همان دم در سر خود را خم و دست خود را دراز کرد و با شتاب به سوی کیوان رفت و دست او را فشرد. حمید که کتوشلوار نویی تنش بود، ریش و سبیل را تراشیده و ادکلن خوشبویی زده بود پس از آنکه قدرت کنار رفت پیش آمد و گفت:
« سلام عرض میکنم قربان. به کشور بلبشو شدهی ما خوش آمدید.»
کیوان هم جواب داد:
« این کشور تا خدا یادش میآد بلبشو بوده.»
نادر همه را دعوت به نشستن کرد. قدرت که بطری ویسکی پیش از هرچیز دیگری در اتاق توجهاش را جلب کرده بود همانطور که روی مبل، روبروی کیوان می نشست گفت:
«بهبهبه! اسباب بزم هم که برقراره.»
نادر یک استکان جلوی حمید و یک استکان جلوی قدرت گذاشت و رو به کیوان گفت :
« ما الان حدود شش ماهه که داریم با هم تمرین میکنیم. به نظر من نتیجهی کارمونم بد نبوده. هیچ گروهی با این ترکیب سازهایی که ما داریم وجود نداره. کنسرت اولمون رو میخوایم تهران برگزار کنیم.»
حمید که ظاهرا مغز گروه موسیقی تازه تاسیس بود بلافاصله پس از سکوت نادر گفت: « ما سعی میکنیم موسیقی رو به سنت مردم نزدیک کنیم. موسیقی با اینکه بیش از هزار سال درایران تحت فشار بوده با این حال همیشه به اشکال مختلف در سنتها و آداب و رسوم ما وجود داشته.»
نادراستکانهای مهمانان را برای ریختن ویسکی جلوی آنها چید. قدرت که تاکنون ویسکی ننوشیده و همهی حواسش به نادر بود و صحبت را دنبال نمیکرد گفت:
« ما اصلا با موسیقی بزرگ شدیم.»
توجه کیوان هم به نادر جلب شد که داشت استکان او را پر میکرد. کیوان که هنوز صبحانه نخورده بود گفت:
« نادرجون من دیگه نمیخورم.»
به جای نادر قدرت جواب داد:
« به! اختیار داری آقا کیوان. این بزم در حقیقت به خاطر شماست. »
کیوان که به تعارف عادت نداشت گفت:
« آخه ما هنوز صبحانه هم نخوردیم.»
نادر گفت:
« صبحانه هم الان حاضر میشه. حالا یک جام به سلامتی تازهواردین بخوریم.»
حمید به ندرت مشروب میخورد. او متوجه شد که استکان او و قدرت تقریبا دو برابر استکانهای دیگر پرشده و از نادر پرسید:
« چرا برای ما بیشتر ریختی؟»
« آخه شما دو گیلاس از ما عقبید.»
قدرت گفت:
« فدای عدالتت.» و استکانش را بلند کرد. نادر و حمید هم استکانهایشان را بلند کردند. کیوان هم به تبع دیگران استکانش را بلند کرد. حمید گفت :
« به سلامتی آقا کیوان.»
« به سلامتی شما.»
همگی جامها را سرکشیدند.
***
« دوای مامان رو گرفتی؟» مرتضا با تلفن همراهش در حال گفتگو با برادرش بود. از کنار حوض وسط حیاط مسجد که دو نفر در کنار آن در حال وضو گرفتن بودند لنگان به طرف در مسجد رفت. برادر مرتضا از آن سوی خط گفت:
«آره. بعد از نماز ظهر دواها را برات میارم. تهران چطور بود؟»
« مرتضا اصلا نمیخواست راجع به این موضوع صحبت کند وگفت:
« بد نبود ...» وبلافاصله موضوع را عوض کرد: «الان کجایی؟» برادر مرتضا که از حساسیت او نسبت به قضیه آگاه بود سوال بیشتری نکرد:
« گشت داریم...» برادر مرتضا مامور نیروی انتظامی بود.« ...الان میدون شریعتی هستیم. بعد از نماز ظهر دواها را برات میارم دم مسجد.»
همین که مرتضا از برادرش خداحافظی کرد متوجه حاجآقا ابراهیمی که در حال ورود به مسجد بود شد و به پیشواز او شتافت:
« سلام علیکم حاجآقا!»
مرتضا متولی مسجد بود. او در پانزدهسالگی داوطلبانه به جبهه رفت اما در همان اولین روز گلولهای به ستون فقراتش اصابت کرد. او را سریعا به بیمارستانی در تهران فرستادند. شش ماه در بیمارستان و پس از آن بیش از یک سال در خانه بستری بود. به تدریج سلامتی نسبی خود را بازیافت. فقط این لنگی پای راست و یک ناراحتی کوچک دیگر برایش باقی ماند. مرتضا از آن زمان معلول جنگی حساب شد و پس از مدتی به توصیهی حاجآقا ابراهیمی و به کمک برادرش که آن موقع عضو سپاه بود متولی مسجد صادقیه شد. او به رغم لنگیدنش زندگی نسبتا خوبی را میگذراند و اگر آن نارسایی کوچک را هم نداشت، میشد گفت که چیزی در زندگی کم ندارد.
حاجآقا ابراهیمی که در مسجد خود را در مامن خود احساس میکرد از دیدن مرتضا حتی قدری خوشحال شد:
« و علیکم السلام آقا مرتضا. حال شما چطوره؟ مادرتان بهتره انشاالله؟ »
«الحمدالله حاجآقا. شکرِ خدا کمی بهتره.»
حاجآقا ابراهیمی که دو سه روز گذشته مرتضا را در مسجد ندیده بود به خاطر آورد که او به تهران رفته بوده است و پرسید:
«سفر تهران خوش گذشت انشاالله؟»
مرتضا یاد دکتر نعمتی در تهران افتاد که به او گفته بود:
«والله از نظر فیزیولوژی شما هیچ ایرادی نداری. ارگانهای شما نارسایی ندارند. یعنی ...» کمی مکث کرده بود و بعد ادامه داده بود: «...یعنی دم و دستگاه شما توانایی لازم رو داره. علت احتمالا چیز دیگهایه!»
مرتضا که سعی میکرد ناراحتی خود را پنهان کند در جواب حاجآقا گفت: «جای شما خالی حاجآقا.» و همراه او لنگان لنگان به سوی صحن مسجد حرکت کرد. صحن مسجد زیاد بزرگ نبود. به دیوارها چند تابلو با آیات خوشنویسی شدهی قرآن آویزان بود.
حاجآقا ابراهیمی که به خاطر مشاجره در منزل کمی تاخیر داشت زود سلام و علیک با حاضرین را تمام کرد و به محراب رفت. مرتضا نیز پس از آن که کفشهای حاجآقا و خودش را در کمدی که داخل صحن مسجد بود قرار داد و در آن را قفل کرد پشت سر حدود بیست نفری که برای نماز جمع شده بودند ایستاد و به حاجآقا ابراهیمی اقتدا کرد.
حاجآقا ابراهیمی نماز را شروع کرد:
«بسمالله الرحمن الرحیم..»
***
نادر هرچیز خوردنی که در یخچال و در آشپزخانه پیدا کرده بود به اتاق نشیمن آورده بود. قسمتی را روی میز و قسمت دیگری را بر روی سفرهی کوچکی روی فرش چیده بود. کیوان و حمید روی مبل کنار هم نشسته بودند. قدرت کنار سفره نشسته بود و پاهایش را زیر میز دراز کرده بود. حمید گفت:
« از بچگی گوش ما از طریق لالایی مادرامون به ریتمهای محلی آشنا میشه. اولین بازییی که بچهها یاد میگیرن اتلمتل توتولهس که هم از نظر شعری موزونه و هم از نظر موسیقیایی در دستگاههای موسیقی ایرانی میشه قرارش داد...»
« معمولا در موسیقی همهی کشورها ... »
کیوان خواست چیزی بگوید اما قدرت که سعی میکرد نوشتههای ریز روی شیشهی خالیشدهی ویسکی را بخواند حرف او را قطع کرد و پرسید:
« آقا کیوان این ویسکی ها اونجا چند یوروهِ؟»
نادرکه ظرف خالیشدهی خورش بادمجان دیشب را به آشپزخانه برده بود با یک شیشه خیارشور که در یکی از کمدهای آشپزخانه پیدا کرده بود برگشت و به قدرت که ضبط صوت کنارش بود گفت:
« قدرت اونورِ نوار رو بذار آهنگ الههی نازِ بنان رو گوش بدیم. »
و خود شیشهی دوم ویسکی را برداشت، هر چهار استکان را کنار هم چید و شروع به پرکردن آنها کرد.
کیوان که کمکم احساس مستی میکرد به امید اینکه بتواند به طریقی به مشروبخواری پایان دهد گفت:
« نادر شما قرار بود چند تا ازقطعاتتون رو برای من اجرا کنید. »
نادر که مستیاش به مرحلهی لذتبخشی رسیده بود اندازهی ویسکی در استکانها را مقایسه کرد و گفت: « وقت زیاده بابا. حالا تو بعد از این همه سال اومدی پیش ما. بذار اول یه کمی حال کنیم!»
قدرت همانطور که نوار را در ضبط صوت جابجا میکرد پرسید:
« آقا کیوان خیارشور رو میشه به عنوان مزهی ویسکی خورد؟»
حمید خطاب به کیوان که صحبتش با او قطع شده بود گفت:
« میفرمودید قربان.»
کیوان به خاطر نیاورد چه میخواست بگوید و گفت:
« شما میفرمودید.»
نادر که یکی از استکانها را به طرف کیوان و یکی را به طرف حمید گرفته بود گفت:
« حالا بگیرید یکی دیگه به سلامتی جمع بخوریم... »
حمید استکان را گرفت و گفت:
« زیادمون نشه؟ ما عادت نداریم. »
قدرت هم استکان خود را برداشت و همه یک «سلامتی» گفتند و استکانها را به هم زدند و ویسکی را در گلو خالی کردند.
حمید یک خیارشور برداشت، گازی به آن زد و به صحبت خود ادامه داد:
« ایرانیها برای اینکه ریتمهای موسیقیی خودشون رو زنده نگه دارن حتی مراسم سوگواری اسلامی رو مورد استفاده قرار دادن...»
***
حاجآقا ابراهیمی نمیتوانست افکارش را سرنماز متمرکز کند. «سبحانالله و ..» یک باره وسط رکعت دوم یادش آمد که اخیرا یک بار که از کوچهای رد میشد جوانی پشت سرش آهسته گفته بود « حاجآقا داماد نمیخوای؟» بعد افکارش رفت به سراغ دخترش که به هیچوجه قابل کنترل نبود و پسرهایش که تمام فکر وذکرشان عیاشی و مطربی بود و زنش که دائم به او غر میزد که « چی میخوای از جون اینها. جوونهای مردم رو بدبخت کردی بسه!» « سبحان ربیالعظیم...»
مرتضا همان رکعت اول به یاد مهناز افتاد. مهناز تازگی پس از طلاق گرفتن همراه مادرش به این محله اثاثکشی کرده بود. «الله صمد...» .مهناز را چند با ر در محله دیده بود از جمله چند روز پیش او را دیده بود که وارد یک مغازهی آلات موسیقی شده بود. او نیز بیاختیار پشت سر او وارد آنجا شده بود و کمی ضربها و دفها را و کمی مهناز را تماشا کرده بود و بدون آن که کلمهای بگوید از آنجا رفته بود. اگر این نارسایی کوچک نبود! « سمعالله و...» دوباره مرتضا یاد دکتر نعمتی افتاد که گفته بود:
« احتمالا دلیل روحی یا روانی داره. به روانپزشک مراجعه کردهاید؟» مرتضا که به جز پزشک زنان و زایمان به هر پزشکی مراجعه کرده بود جواب داده بود:
« بعله آقای دکتر. گفتن دلیل فیزیکی داره! »
« گفتید کی گلوله خوردید؟» مرتضا در این افکار بود که حاجآقا ابراهیمی با صدای بلند گفت:
«... و رحمتالله و برکاته» و نماز را پایان داد.
افکارِ سرِ نماز هم حاجآقا ابراهیمی و هم مرتضا را افسرده و پکر کرده بود. حاجآقا ابراهیمی که کارش را در سن بسیار کم با نوحهخوانی و روضهخوانی شروع کرده بود دلش میخواست که یک روضهی حسابی بخواند و همراه آن گریه کند تا دلش کمی باز شود. اما روضهخوانی دیگر رواج نداشت و او باید برای حاضرین که اکنون تعدادشان کمتر هم شده بود خطبهای میخواند.
قبل از آنکه حاجآقا ابراهیمی روی منبر برود مرتضا برای او یک چایی آورد. وقتی که مرتضا چایی را جلوی او میگذاشت فکری به مغز حاجآقا خطور کرد و گفت:
« آقا مرتضی میخوای امروز صواب بزرگی بکنی؟»
مرتضا برای صواب کردن همیشه حاضر بود و با اطمینان جواب داد:
« بعله حاجآقا... کیه که نخواد؟»
« بعد از اینکه خطبهی من تموم شد یک دسته راه بنداز بریم توی خیابان سینه بزنیم. روز وفاته، صوابش خیلی زیاده.»
« چشم حاجآقا.»
مرتضا که دلش برای یک عزاداری سیر لک زده بود فورا دست به کار شده به انباری مسجد رفت و یک پرچم سبز رنگ، یک دفتر شامل جدیدترین نوحهها و یک طبل از آنجا بیرون آورد. روی پرچم به رنگ سفید و درشت «اللهاکبر» و زیر آن به خط کوچکتر «انجمن سینهزنان مسجد صادقیه» نوشته شده بود. طبل سه سال پیش به ابتکار مرتضا و با تایید حاجآقا ابراهیمی برای مسجد خریده شده بود. مرتضا به موسیقی علاقه داشت اما به عنوان معلول جنگی، متولی مسجد و مسلمان معتقد به خود اجازه نمیداد که به آموزش موسیقی بپردازد. فقط وقتی به تهران میرفت اگر جایی کنسرتی بود به تماشا میرفت. در ماه محرم هم وظیفهی او همراهی سینهزنان با طبل شده بود. که این کار را با خلوص نیت کامل و با لذت فراوان انجام میداد. مرتضا وسایلی را که از زیرزمین بیرون آورده بود در حیاط مسجد گذاشت و به صحن مسجد بازگشت.
حاجآقا چاییاش را خورده و به روی منبر رفته بود و در حال ایراد خطبهی گیرایی در وصف امام مظلوم و آل ائمه بود.
مرتضا مسئلهی سینه زنی را آهسته با دو نفر از حاضرین، که آنها را بهتر میشناخت در میان گذاشت. یکی از آنها حمل پرچم و نوحهخوانی را به عهده گرفت و همان موقع مشغول جستجوی یک نوحهی مناسب در دفتر نوحه شد.
حاجآقا در پایان خطبهی خود مقولهی عزاداری برای ائمهی اطهار را از نظر فلسفی تفسیر و توجیه کرد و صوابهای بیشمار آن را برشمرد و به حاضرین مژده داد که امروز میتوانند با شرکت در سینهزنی توشهی عظیمی برای آخرت خود بیندوزند. حاضرین نیز سخنان او را با صلوات تایید کردند.
پس از اتمام سخنان حاجآقا ابراهیمی چند نفر از نمازگزاران که عذر موجه داشتند مسجد را با شتاب ترک کردند. بقیه به حیاط مسجد رفتند ومشغول بحث در مورد مسیر سینهزنی شدند. حاجآقا که منتظر کفشهایش بود از توی صحن مسجد صدا زد:
« آقا مرتضا پس بیایید این کمد را باز کنید!»
سرانجام دستهی سینه زنی شامل یک نفر علمدار، یک نفر دهلزن، حاجآقا ابراهیمی و ده تن سینهزن تکبیرگویان و سینهزنان از مسجد خارجشده در خیابان جعفرصادق به راه افتادند. قبل از اینکه علمدار بتواند نوحهای را که انتخاب کرده بود بخواند حاجآقا ابراهیمی که نوحههای زیادی را از حفظ بلد بود شروع به خواندن نوحهای کرد:
« در سرزمیـــــــــن عاشقان،... با جور سخت دشمنان...»
***
در اتاق نشیمنِ نادر بیشتر ظرفها خالی شده بودند. قدرت در حال پاک کردن ته یک ماهیتابه با نان بود. کیوان توی مبل فرو رفته بود و سرش را به پشت آن تکیه داده بود. حمید میگفت:
« موسیقی رو در تمام جوانب زندگی ایرانیها میشه دید...»
کیوان از چند استکان پیش دیگر به حرفهای حمید گوش نمیداد. فقط وقتی متوجه میشد که حمید منتظره تایید اوست جواب کوتاهی میداد. نادر گفت:
« پس بچهها یک قطعه برای کیوان اجرا کنیم. »
کیوان کمی سرگیجه داشت و احساس میکرد که به هوای تازه احتیاج دارد و گفت:
« چطوره اول بریم بیرون یه قدمی بزنیم وبرگردیم؟»
حمید با شنیدن این حرف صحبت خود را برید و گفت:
« اصلا چطوره بریم خونهی من؟ تا برسیم اونجا یک کمی هم سرحال اومدیم ..»
قدرت پرسید:
« آقا کیوان مستیی ویسکی چقدر طول میکشه؟»
«... شام رو در خدمت آقا کیوان هستیم. همونجا هم براشون چند قطعه اجرا میکنیم.»
نادر که در آن حالِ مستی حوصلهی جمعوجور کردن و شام تهیه کردن را نداشت گفت:
« این هم فکر بدی نیست...»
همگی در این مورد به توافق رسیدند، وسایلشان را جمع کردند و از خانه خارج شدند.
***
اتفاقا همان موقع مهناز، زن رویاهای مرتضا همراه مادرش به خانه بازمیگشتند. مهناز سیبی از کیفی که همراه داشت درآورد و گازی به آن زد و گفت:
« واه واه! چه سفته! اصلا نرسیده. مثل سنگ میمونه. به داداش گفتم نچین ها. »
مادرش گفت:
« نه مامان این سیبها نوعش اینطوریه. یک روز بذاری پشت پنجره توی آفتاب میشه مثل سیب گلاب لبنان.»
« نه آب داره نه مزه!»
« پارسال زنداداشِت چه مربایی با این سیبها درست کرده بود!»
مهناز میخواست سیب را کنار پیادهرو بیاندازد که یاد شعار « شهر ما، خانهی ما» افتاد و سیب را در دستش نگه داشت تا در جای مناسبی از شر آن خلاص شود.
مادرش ادامه داد:
« مامان یادت باشه امسال حتما مربای به درست کنیم...»
***
دستهی سینهزنی، که باز از تعداد اعضایش کم شده بود به نزدیک خانهی نادر رسیده بود که او و مهمانانش از خانه خارج شدند. آنها از این برخورد بسیار غیرمنتظره متعجب شدند و همانجا در پیادهرو جلوی درِ خانه به تماشا ایستادند. کیوان که مدتها بود چنین صحنههایی ندیده نبود یادش آمد که دوربینش را از تهران همراه خود نیاورده است.
حاجآقا ابراهیمی میخواند: « امام مظلوم ما ...» و دیگران در حال سینه زنی پاسخ میدادند: « الله اکبــــــــر... ، الله اکبـــــــــر... » مرتضا هم بر طبل خود مینواخت: « دامب...، دامب...، دا دا دا دامب...»
حمید که چند لحظهای از سخن گفتن بازمانده بود با شعف به سخن درآمد:
« ببینید! حتی در مراسم سینهزنی هم با ریتم سینه زدن شعر خوونده میشه و دهل نواخته میشه. مردم پیوندشون با موسیقی بسیارعمیقه. من مطمئنم اگر ما جسارت داشتیم سازهامون رو در بیاریم همین سینهزنها با صلوات از ما استقبال میکردند...»
قدرت که بر اثر مستی از صدای دهل به هیجان آمده بود این حرف حمید را کاملا جدی گرفت و برای نشان دادن جسارت خود ضربش را از کیف بیرون کشید، کیف را از میان در خانهی نادر که هنوز باز بود به درون پرتاب کرد و تلوخوران به میان دستهی سینهزنی رفت و شروع کرد همآهنگ با دهل مرتضا ضرب بنوازد.
حاجآقا ابراهیمی نگاه مشکوکی به قدرت کرد اما چون قیافهی قدرت بیش از اندازه معمولی بود عکسالعملی نشان نداد. بعلاوه حاجآقا به حلال بودن سازهای کوبهای اعتقاد کامل داشت. حتی بارها در بحث با پسرانش روی این نکته تاکید کرده بود. دیگران نیز وقتی تایید ضمنیی حاجآقا ابراهیمی را دیدند همچنان به سوگواری خود ادامه دادند. مرتضا از دیدن یک همکار در کنار خود به شور آمد و محکمتر و سریعتر بر طبل خود کوبید: « دامب...، دامب...، دا دا دا دامب...» سینهزنان نیز به نوبهی خود محکمتر بر سینه کوفتند و صدای نوحهخوانی حاجآقا نیز بلندتر شد.
حمید در اوج خوشبینیی ناشی از مستی از موفقیتِ قدرت و تایید نظرات خود به وجد آمده سراز پا نمیشناخت. وی برای اینکه نظر خود را به مهمانِ از خارجآمده بیشتر اثبات کند در حالی که توضیح میداد «... مردم عادی با موسیقی جنگی ندارند...» مشغول درآوردن ساز خود که چیزی شبیه شیپور بود شد. نادر نیز تحت تاثیر احساسات و اطمینان او قرار گرفت و به بیرون کشیدن گیتار خود از غلاف پرداخت. هر دو کیفها را از درِ نیمهگشوده به درون خانه افکندند و خود سراسیمه به درون دستهی سینهزنی فرو رفتند.
کیوان که سفرش به ایران همواره با ترس همراه بود و به مشروب خوردن نیز بیشتر عادت داشت و نسبت به بقیهی همپیالهگان حواسش جمعتر بود کمی احساس خطر کرد و پشت چند رهگذر که برای تماشا در پیادهرو متوقف شده بودند به نظاره ایستاد.
حمید و نادر همین که به میان دسته رسیدند شروع به نواختن شیپور و گیتار کردند. آهنگ سوگواری عزادارن با آهنگ گروه موسیقی به هم آمیخت « دارا رارای ... امام مظلوم ... دوودوود دوودوود ... اللهاکبر ... دامب دامب دادادادامب ...» و حال و هوایی به وجود آورد که کیوان را به یاد دیسکوهای ایرانی در خارج از کشور انداخت و او همانطور که کنار خیابان ایستاده بود شروع کرد ناخودآگاه این پا، آن پا خود را بجنباند. گویا یکی دو نفر دیگر نیز دچار همین حال شده بودند. حاجآقا ابراهیمی و به دنبال او سینهزنها چند لحظه با خلوصی بیسابقه سینه زدند و بر سر کوفتند. اما به تدریج از عدم تناسب حرکات خود با آهنگ متن به شگفته آمده و کمکم بر جای خود میخکوب شده و گویی همگی در یک آن نفسشان گرفت و از حرکت بازایستادند. تنها مرتضا که گویی در خلسه فرو رفته بود همچنان همراه گروه موسیقی طبل مینواخت: « دامب دامب دادادادامب ... دارا رارای ... دوودوود دوودوود ...» رهگذرانی که تعدادشان اکنون افزایش یافته بود بهتزده به این صحنهی غریب مینگریستند.
علمدار اولین کسی بود که از بهت خارج شد و بدون اینکه صدایی از خود درآورد مشتی حوالهی چانهی حمید کرد که نزدیک او، اما گویی در عالمی دیگر، مشغول نواختن شیپور بود. مشت به جای چانهی حمید به شیپور او خورد. شیپور به سویی پرت شد وخود حمید که مست بود چرخی خورد و به آغوش یکی از سینهزنان افتاد. با خاموش شدن نوای سحرآمیز شیپورِ حمید سینهزنها به خود آمدند. گروهی از آنها به گروه موسیقی حمله کردند و گروهی دیگر که اهل جنگ و جدال نبودند آهسته خود را کنار کشیده و از نظرها پنهان شدند. چند نفر از تماشاگران نیز به دفاع از گروه موسیقی وارد میدان شدند. پس از چند ثانیه گردو خاک و هیاهویی بر پا شد که دیگر معلوم نبود چه کسی با چه کسی در حال جنگ است.
***
در همین لحظات بود که مهناز و مادرش نیز که خیابان جعفرصادق در مسیرشان بود به محله نزاع رسیدند. مادر مهنار هنوز بحث مربا را ادامه میداد:
« اگه یه کم جوش شیرین به مربا بزنی هیچوقت شکرک نمیزنه ... اِ... مامان اینجا چه خبره؟»
مهناز جواب داد:
« نمیدونم...» و از کیوان که یک دستش به دستهی در بود تا بتواند هر لحظه خود را پشت آن پنهان کند پرسید:
« آقا چی شده؟»
کیوان نمیدانست چه جوابی بدهد. لحظهای فکر کرد و گفت:
« این گروه موسیقی میخواستن عزاداری رو با موسیقی همراهی کنن که سینهزنها از آهنگ خوششون نیومد...»
مهناز و مادرش نیز کنار کیوان به تماشا ایستادند.
در خیابان زدوخورد ادامه داشت.
حمید که بر اثر هول دادن یکی از سینهزنها به زمین خورده بود بلند شد وبه علمدار گفت:
« آقا این موسیقی...»
اما قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند علمدار دستش را روی چانهی او گذاشت و دوباره هولش داد و او دوباره به زمین خورد.
نادر با اولین ضربهی یکی از سینهزنها به شکمش به روی زمین افتاده و از درد به خود میپیچید.
دو نفر از جوانانی که به دفاع از گروه موسیقی وارد میدان شده بودند به کمک حمید رفته و علمدار را به باد کتک گرفتند. او که از عهدهی این دو برنمیآمد پرچم از دستش افتاد و خود نیز به زمین خورد و چون خود را در برابر این دو جوان ناتوان دید از روی درماندگی دفتر نوحه را به سوی یکی از آنها پرتاب کرد. اما جوان مذبور جاخالی داد و دفتر از کنار او رد شد، پرواز کرد و در پیادهرو به پای مهناز خورد. مهناز از روی عصبانیت در یک واکنش ناخودآگاه سیبِ گاززدهای را که هنوز در دست داشت به میان جمعیتِ در حال نزاع پرتاب کرد. مادرش گفت:
« چه کار میکنی مامان؟»
اما دیگر دیر شده بود. درست در همان لحظه برادر مرتضا که قرار بود دواهای مادرش را به دست مرتضا برساند همراه یکی از همکارانش با ماشین نیروی انتظامی به محل حادثه رسید و با دیدن درگیری وسط خیابان توقف کرد. اولین چیزی که توجه برادر مرتضا و همکارش را پیش از پیاده شدن از ماشین جلب کرد پرتاب چیزی شبیه به یک قلوه سنگ توسط مهناز بود.
چشمان دو مامور نیروی انتظامی و نیز چشمان مهناز و مادرش و کیوان که کنار آنها ایستاده بود سیب را در هوا تعقیب کرد. سیب چرخزنان از بالای سر قدرت که با یک دست ضرب خود را محکم گرفته و با دست دیگر با یک سینهزن گلاویز بود گذشت، از کنار عمامهی حاجآقا ابراهیمی رد شد و به کمر مرتضا که کنار او ایستاده بود خورد. درست به همان نقطهای که چند سال پیش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. ناگهان رعشهای تمام بدن مرتضا را فرا گرفت، پاهایش لرزید، دستش را به سوی کمرش برد، فریادی کشید و با طبلش نقش بر زمین شد.
کیوان با دیدن این اتفاق آهسته چند قدم با مهناز فاصله گرفت.
حاجآقا ابراهیمی با شنیدن فریاد مرتضا به سوی او برگشت و روی او خم شد تا کمکش کند که عمامهاش روی طبل افتاد و « دامب...» صدای بمی درآورد. قدرت که این نوع صدای طبل برایش تازگی داشت بیاختیار به طرف صدا برگشت. کسی که با او گلاویز بود با استفاده از این غفلت او را هول داد. قدرت که به دلیل مستی حفظ تعادل برایش دشوار بود سه قدم سکندری خورد و از پشت به باسن حاجآقا ابراهیمی برخورد کرد. حاجآقا برای اینکه زمین نخورد دستش را روی عمامهاش که روی طبل افتاده بود تکیه داد اما پوست طبل پاره شد و حاجآقا ابراهیمی با سر به درون آن فرو رفت و قدرت هم به روی او افتاد.
برادر مرتضا در حالی که از ماشین بیرون میپرید به همکارش گفت:
« تو مرتضا رو بیار تو ماشین!»
و خود به سوی مهناز دوید. مهناز که نمیتوانست باور کند که سیب او کسی را از پا درآورده برجای خود خشک شده بود. برادر مرتضا به او رسید، مچ دستش را گرفت و گفت:
« سنگ میندازی آره!»
و شروع کرد او را به طرف ماشین بکشد. مهناز با لکنت زبان گفت:
« سنگ نبود به خدا! سیب بود.»
« جوون مردم رو کشتی. بیا!»
مادر مهناز دست برادر مرتضا را گرفت و گفت:
« ول کن آقا. خجالت بکش. مردم دعوا میکنن به ما چه؟»
در همان حال مامور دیگر به بالای سر مرتضا رسید. مرتضا همانطور که روی زمین پهن بود سعی میکرد چیزی بگوید اما موفق نمیشد.
« آقا مرتضا میتونی بلند شی؟»
نفس مرتضا بالا نمیآمد و نتوانست چیزی بگوید. علمدارکه تازه از زمین بلند شده بود به کمک مامور نیروی انتظامی آمد و دو نفری زیر بازوان مرتضا را گرفتند و او را بلند کردند. مرتضا نفسی کشید و آه و ناله را شروع کرد. او را که بیشتر از معمول میلنگید به سوی ماشین بردند. مامور انتظامی پرسید:
« چی شده اصلا؟»
پرچمدا رگفت:
« ما داشتیم سینه میزدیم که یه باره یه سِری ریختن وسط و مراسم عزاداری رو به هم زدند...»
مرتضا را به زحمت جلوی ماشین نشاندند و مامور از او پرسید:
« آقا مرتضا. حالت خوبه؟»
مرتضا به حالت تایید سرش را تکان داد.
در همین اثنا قدرت که به زحمت از روی حاجآقا بلند شده بود متوجه ماشین نیروی انتظامی و ماموران شد. یک نفر هم داشت حاجآقا ابراهیمی را از داخل طبل بیرون میکشید. کسی متوجه قدرت نبود. او ضرب خود را برداشت، آهسته از میان جمعیت بیرون رفت و به سرعت وارد کوچهای که در آن نزدیکی بود شد و پا به فرار گذاشت. کسی متوجه فرار او نشد اما او تا دو کوچهی دیگر همچنان میدوید. از سینهزنها تعداد زیادی باقی نمانده بود.
علمدار و مامور انتظامی فوری به صحنهی نزاع برگشتند. علمدار حمید را که روی زمین نشسته بود و مشغول بررسی ساز لگدشدهاش بود به مامور نشان داد و گفت:
« رهبرشون این بود.»
آنها به اتفاق بازوهای او را گرفتند و در حالی که مامور میگفت:
« تو عامل این درگیری هستی باید با من بیایی پاسگاه ...»
او را بلند کرده به طرف ماشین کشیدند. مامور شیپور لگدشده را گرفت و آن را به سویی پرت کرد. حمید بدون اینکه مقاومتی بکند همراه آنها میرفت و توضیح میداد:
« در همه جای دنیا در مراسم عزاداری موسیقی ...»
مامور درِ عقب ماشین را باز کرد و حمید را به داخل آن پرتاب کرد. حمید احساس سرگیجهی شدیدی میکرد. سر خود را به صندلی تکیه داد و به توضیحات خود ادامه داد:
« ... سیاهپوستان آمریکا موقع عزاداری حتا میرقصن...»
برادر مرتضا همچنان با مهناز و مادرش سروکله میزد:
« شماها منتظرید که خبری بشه در فرصت گلآلود ضربهی خودتون رو بزنین ...»
مادر مهناز گفت:
« کی تا حالا سیب دور انداختن ممنوع شده؟ »
مهناز گفت:
« آقا سوء تفاهم شده...»
و برادر مرتضا همچنان که او را به طرف ماشین میکشید گفت:
« این رو باید دادگاه مشخص کنه. این همه شاهد هست.»
مادر مهناز هم همانطور که دست مامور را گرفته بود و همراه آنها به سوی ماشین میرفت گفت:
« تازه سیبش هم اصلن سفت نبود!»
بلافاصله پس از اینکه به ماشین رسیدند مامور دوم در عقب ماشین را باز کرد و مهناز و مادرش را سوار ماشین کردند. برادر مرتضا به مامور دیگر گفت:
« تو حواست به اینا باشه تا من به حاجآقا ابراهیمی کمک کنم. یه تلفن هم بزن به پاسگاه تا یک ماشین دیگه بفرستن...»
و خود به سوی حاجآقا به راه افتاد.
مرتضا هنوز در حالت نیمه بیهوشی بود که مهناز و مادرش سوار ماشین شدند. همینکه بوی عطر مهناز به مشام مرتضا رسید گویی تمام هوشیاری خود را یک باره بازیافت. وی که تاکنون متوجه حضور مهناز در میدان نبرد نشده بود به عقب برگشت تا منبع این بوی زندگیبخش را پیدا کند که نگاهش با نگاه مهناز مصادف شد. مهناز گفت:
« ببخشید آقا به خدا کارم عمدی نبود ... »
مرتضا نمیداست مهناز از چه صحبت میکند اما چون برقگرفتهها خشک شده بود و نمیتوانست صدایی از خود درآورد یا حرکتی انجام دهد. وی هرگز انتظار نداشت که از چنین فاصلهی نزدیکی با زن رویاهای خود روبرو شود. مهناز که گمان میکرد مرتضا نیز از اعضای گروه موسیقی است ادامه داد:
« ... شما واقعا شهامت دارید که برای اجرای موسیقی وارد یک گروه سینهزنی میشید...»
با گفتن این کلمات لبخندی بر لبان مهناز نشست. لبخند او گویی مرتضا را جادو کرد. تمام موهای بدن او سیخ شدند. عرق سردی تمام بدنش را فرا گرفت. او نمیتوانست چشم از این لبخند بردارد. عرق سرد جای خود را یک باره به گرمی مطبوعی داد که گویی از چشمان او شروع شد و به تدریج به پایین رفت تا تمام بدن او را فرا گیرد و مرتضا ناگهان در پایینتنهی خود تنش غریبی که آن را سالها بود فراموش کرده بود احساس کرد. یک لحظه همه چیز در نظرش دگرگون شد. همهی تصاویر و رنگها شفافیت عجییی یافتند، همهی تصورات به گونهای دیگر شدند و مرتضا یک مرتبه با سرعتی باورنکردنی خود را پشت فرمان ماشین کشاند و ماشین را که کلیدش هنوز روی آن بود روشن کرد و به سرعت از محل حادثه دور شد.
در همان لحظه برادر مرتضا و مامور دیگر انتظامی که تازه میخواست به پاسگاه زنگ بزند و تقاضای کمک کند متوجه حرکت ماشین شدند و به سرعت به دنبال آن دویدند اما سرعت ماشین بیش از آن بود که بتوان به آن رسید. هر دو در حالی که با چشمانشان ماشین را دنبال میکردند وسط خیابان ایستادند. بردار مرتضا پرسید:
« کی ماشین رو میروند؟»
مامور دیگر که هنگام حرکت ماشین در دوقدمی آن بود و مرتضا را پشت فرمان دیده بود با ناباوری گفت:
« مرتضا !»
« چرا دریوری میگی؟»
« باور کن!»
برادر مرتضا که خود نیز مرتضا را پشت فرمان تشخیص داده بود گفت:
« پسره پاک خل شده. خیلی خوب. تو برو حاجآقا ابراهیمی را برسون خونه. مرتضا هم حتما میره خونه. من میرم ماشین رو ازش میگیرم. به پاسگاه هم فعلا زنگ نزن.»
ماشین سر چهارراه به سمتی پیچید و آن دو هر یک در جهتی به راه افتادند.
مامور انتظامی همچون بازیگری شکستخورده به سوی محل زدوخورد بازگشت. جمعیت نزاعکننده پراکنده شده بود. آخرین سینهزنان با دیدن دور شدن ماشین نیروی انتظامی و مامورین انتظامی محل حادثه را ترک گفته بودند. کیوان نادر را به داخل خانه کشیده بود و باقی ماندهی گیتار شکسته و شیپور کجشده را جمع کرده به داخل برده بود.
حاجآقا ابراهیمی در حال پیچیدن عمامهاش بود که به کلاف سردرگمی تبدیل شده بود. مامور انتظامی پرچم انجمن سینهزنان صادقیه را از زمین برداشت عبای حاجآقا را تکاند و گفت:
« حاجآقا حالتون خوبه؟»
« آخه مگه آدم کفر رو با صواب قاطی میکنه؟»
مامور انتظامی زیر بازوی او را گرفت و همراهش به راه افتاد و گفت:
« حاجآقا من شما رو تا در خونهتون میرسونم.»
« هیچجا آدم نمیتونه در آسایش عبادت کنه! این چه دورهایه؟»
***
حمید که دچار سستی و خوابآلودگیِ ناشی از مستی شده بود اصلا متوجه فرار بیدلیل مرتضا نشد. وی همانطور که سرش را به صندلی ماشین تکیه داده بود در حالت نیمهخوابی و با چشمان بسته و مِنمِنکنان با خود صحبت میکرد:
« خیلی از نوحه ها و ... آهنگهای غمانگیز ... تو این دستگاه زده میشن....»
مهناز بسیار تحت تاثیر شهامت مرتضا قرار گرفته بود و گفت:
« آقا شما کار خیلی خطرناکی میکنید. ماشین رو میخواید چکار کنید. ما رو کجا میبرید؟ »
مرتضا که نمیخواست مهناز را از توهمی که داشت درآورد گفت:
« ناراحت نباشید. من شماها رو میرسونم خونههاتون بعدم ماشین رو یه جایی میزارم و درمیرم. »
مادر مهناز گفت:
« خدا عمرتون بده. خونهی ما تو کوچهی ...»
مرتضا در حالی که به درون کوچهای میپیچید حرف او را قطع کرد و گفت:
« میدونم شما کجا زندگی میکنین. من هم تو همون محله زندگی میکنم. چند بار شما رو توی محله دیدهام!»
مادر مهناز که کنار حمید نشسته بود از او پرسید:
« آقا حال شما خوبه؟ دستگاه چیه؟»
« دستگاهِ عزا... به این دستگاه ... میشه دستگاه عزا هم گفت...»
مرتضا پس از یکی دو پیچ و عبور از کوچههایی که مهناز هنوز نمیشناخت جایی توقف کرد و مهناز متوجه شد که جلوی خانهشان است. مهناز و مادرش تشکرکنان پیاده شدند. مادر مهناز آهسته به او گفت:
« مامان چند تا از اون سیبا بده بهش...»
که مهناز به او چشمخیره رفت و به مرتضا گفت:
« خیلی ممنون، تشریف بیارید یه چایی بخورید!»
« دست شما درد نکنه. اگه اجازه بدید یه شب خدمتتون میرسم...»
« قدمتون روی چشم تشریف بیارید...»
پس از یک خداحافظی سریع مرتضا حرکت کرد. مادر مهناز به دخترش گفت:
« مامان یادت باشه وقتی اومد یه شیشه مربا بهش بدیم.»
***
مرتضا هرگز خود را چنین خوشبخت احساس نکرده بود. از یک سو دیدار و آشنایی با مهناز و از سوی دیگر آن احساس زنده شده. مرتضا اکنون تنها فکرش این بود که سریعتر به خانه برسد وآن احساس را مجددا آزمایش کند. فقط باید از شر حمید خلاص میشد. گفتگوی حمید با خودش هنوز به پایان نرسیده بود:
«آهنگهای غمانگیز ... توی دستگاههای دیگه هم... »
مرتضا از همان راهی که آمده بود به محل حادثه برگشت. هیچکس آنجا نبود. توقف کرد، پیاده شد در را به روی حمید باز کرد و او را نیز پیاده کرد و در همان لحظه به فکر آموزش جدی موسیقی افتاد واز حمید پرسید:
« شماره تلفن تو چیه؟»
حمید در همان حالت نیمه خوابی و در حال پیاده شدن از ماشین شمارهی تلفن خود را به او گفت. مرتضا سوار شد و چند ثانیهی دیگر در چهارراه خیابان ناپدید شد.
حمید یکی دو دقیقه همانجا در کنار خیابان ایستاد. هوا کمی تیره شده بود. نسیم خنکی که میوزید از مستی او کمی کاست. نگاهی به دور و برش انداخت و خانهی نادر را به جا آورد. به سوی آن به راه افتاد و در زد. نادر در را به روی او باز کرد. او از اینکه حمید پیدایش شد بود خیلی خوشحال شد. حمید وارد اتاق نشیمن شد. سفرهی عرقخوری هنوز پهن بود. کیوان نیز از دیدن او متعجب شد. نادر پرسید:
« تو کجا بودی؟ چی شد؟»
حمید با خستگی خود را روی مبل انداخت اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد دوباره صدای زنگ در بلند شد. نادر گفت:
« این دیگه کیه؟»
قدرت بود. او چندی در کوچه پسکوچههای آن محله که آن را درست نمیشناخت گشته بود و سرانجام مجددا از همان خیابان و نزدیکیهای خانهی نادر سردر آورده بود. از پلهها که بالا آمد و از در که وارد شد گفت:
« عجب چیزی بود!...»
نادر همراه او وارد اتاق نشیمن شد و با تعجب پرسید:
« چی؟»
« ویسکیه. من هنوز نشئم. آقا کیوان شما اونجا هفتهای چند بار ویسکی میخوری؟»
همه نگاهی به هم کردند و زدند زیر خنده. خندههای بیدلیل آنها تا دیروقت به گوش میرسید.
این نوشته در دورهی جدید نشریهی «ادبیات و فرهنگ» در تاریخ ۱۱ آبان ۱۳۸۳ (برابر با ۱ نوامبر ۲۰۰۴) منتشر شد.