|
|
مهران رجایی
بوم - سید جعفر رجایی
تاريخ نگارش :
۱۹ دی ۱٣۵٣
|
|
در سال ۱۳۵۳ یک روز که از زخم زبان و شماتت خویشان محزون و غمناک بودم برای مراسم هفتمین روز درگذشت یکی از آشنایان به امامزاده عبدالله تهران رفته بودم. در آنجا شعری را بر سر سنگ قبری دیدم که مطلع آن چنین بود:
ای مادر فرخنده نداری خبر از من
کز گردش ایام چه آمد به سر من
همان شب تحت تاثیر حالت درونی خود و الهام از شعر فوق این اشعار را سرودم.
ای مادر فرخنده نداری خبر از من
کز نشئهی تریاک چه آمد به سرمن
من تازه گلی بودم و اندر چمن حسن
تریاک فرو ریخت همه بال و پر من
چون طوطی شکرشکن بزم رفیقان
بودم به جوانیّ و همه دور و بر من
افسوس که نطقم شده خاموش و از این پس
رفتند همه گو که نبودی اثر از من
گشتند همه ماه رخان گرد وجودم
از چیست که رفتند و نباشد خبر من
در عهد شبابم نبدی هیچ هماورد
آوخ که شدم خوار و خمیده کمر من
گویند چه شد ذوق تو و طبع تو چون شد
بر باد شده ذوق و فنا شد هنر من
من خون که خوردم که مکافات دهم باز
خونابه چرا میچکد از این جگر من
این زخم زبانها که از احباب شنیدم
آتش زده بر قلب و شده خون جگر من
خون جگر است این که ببارد ز دو چشمم
بینی تو همی اشک و همی چشم تر من
نفرین تو نمودی که چنین خوار شدم من
یا اینکه مرا عاق نموده پدر من؟
مطرود شدم بر در هر خویش و اقارب
دختر نکند یاد و نپرسد پسر من
در گوشهی عزلت چو یکی بوم نشستم
خاکی است که با دست خودم شد به سر من
ای فور چنین خوار و ذلیلم تو نمودی
مردن به از این زندگی بیثمر من
گر زنده شوی مادر و بینی رخ جعفر
نشناسی و گویی که نباشد پسر من