کتاب
• از پس‌کوچه‌ی غربت
شعر
• در پس‌کوچه‌ی غربت
• صدای آشنا
• قهرمان
• پاییز بی‌ترانه
• پرستو
• عشق شاید...
• روشن‌تر از امید
پراکنده
• اینترنت‌نگاران و زبان فارسی
• یک سال تلاش در راه خدمت به فرهنگ و ادبیات ایران
• شمسی، قمری یا میلادی؟
• خط فارسی به اصلاحات بنیادی نیاز دارد
طنز
• دستگاه عزا
• حکایت اندر پیدایش تارنامه
از رجایی‌ها
(در باره‌ی این بخش)
• عاشقم نبودی (فرزانه رجایی)
• دریا (فرزانه رجایی)
• حساب دو شاخه گل (فرزانه رجایی)
• همتی (هجو) - سید جعفر رجایی
• بوم - سید جعفر رجایی
• ارزش دنیا - سید محمد رجایی
• تریاکی (هزل) - سید محمد رجایی
• تویی بر ملک جان ... - سید محمد رجایی
نقدکی بر ...
(در باره‌ی این بخش)
• لطفا به فارسی خانم کسرایی
• پیچیدگی بی‌دلیل

سایت‌های رجایی‌های دیگر
• امير رجایی (هنرمند)
• وحید رجایی (خبرنگار)
• سینا رجایی (طراح، عکاس و نوازنده)



مهران رجایی

من زاده‌ی تهرانم و از اهالی اصفهان. کودکی و نیمه‌جوانیم را در ایران به سرآورده‌ام و اکنون ۲۰ سال است که در آلمان زندگی می کنم. در دانشگاه مونیخ علوم کامپیوتر خوانده‌ام و در همین رشته کارمی‌کنم. اوقات بیکاری‌ام را نیز با کامپیوتر می‌گذرانم. نتیجه‌اش چیزی می‌شود مانند سایت اندیشه   http://www.andishe.net یا همین سایتی که می‌بینید. گاهی هم از سر تفنن چیزی می‌نویسم که نمونه‌اش را همین‌جا می‌بینید. گاهی هم عکاسی می‌کنم. نمونه‌ی عکس‌هایم را نیز در این سایت در بخش آلبوم‌ها می‌بیند.
برای پی بردن به مفهوم نشانه‌هایی که در این سایت به کار رفته لطفا به علامت پرسش اشاره کنید!
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخذ آزاد است.

home weblog mails your message info



print ideas of others your idea
مهران رجایی
بوم - سید جعفر رجایی
تاريخ نگارش : ۱۹ دی ۱٣۵٣

این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:     بالاترین balatarin     دنباله donbaleh     yahoo Yahoo     delicious Delicious     facebook Facebook     twitter Twitter     google Google    

در سال ۱۳۵۳ یک روز که از زخم زبان و شماتت خویشان محزون و غمناک بودم برای مراسم هفتمین روز درگذشت یکی از آشنایان به امامزاده عبدالله تهران رفته بودم. در آنجا شعری را بر سر سنگ قبری دیدم که مطلع آن چنین بود:
ای مادر فرخنده نداری خبر از من
کز گردش ایام چه آمد به سر من
همان شب تحت تاثیر حالت درونی خود و الهام از شعر فوق این اشعار را سرودم.


ای مادر فرخنده نداری خبر از من
کز نشئه‌ی تریاک چه آمد به سرمن

من تازه‌ گلی بودم و اندر چمن حسن
تریاک فرو ریخت همه بال و پر من

چون طوطی شکرشکن بزم رفیقان
بودم به جوانیّ و همه دور و بر من

افسوس که نطقم شده خاموش و از این پس
رفتند همه گو که نبودی اثر از من

گشتند همه ماه رخان گرد وجودم
از چیست که رفتند و نباشد خبر من

در عهد شبابم نبدی هیچ هماورد
آوخ که شدم خوار و خمیده کمر من

گویند چه شد ذوق تو و طبع تو چون شد
بر باد شده ذوق و فنا شد هنر من

من خون که خوردم که مکافات دهم باز
خونابه چرا می‌چکد از این جگر من

این زخم زبان‌ها که از احباب شنیدم
آتش زده بر قلب و شده خون جگر من

خون جگر است این که ببارد ز دو چشمم
بینی تو همی اشک و همی چشم تر من

نفرین تو نمودی که چنین خوار شدم من
یا اینکه مرا عاق نموده پدر من؟

مطرود شدم بر در هر خویش و اقارب
دختر نکند یاد و نپرسد پسر من

در گوشه‌ی عزلت چو یکی بوم نشستم
خاکی است که با دست خودم شد به سر من

ای فور چنین خوار و ذلیلم تو نمودی
مردن به از این زندگی بی‌ثمر من

گر زنده شوی مادر و بینی رخ جعفر
نشناسی و گویی که نباشد پسر من




نظرات دیگران در مورد این نوشته را بخوانید. (تعداد نظرات: ۱)
نظرتان را در مورد این مطلب بنویسید.